خیلی حس بدیه اینکه کاری رو خودت تصمیم بگیری و دیگران هم حمایتت کنن(البته بعضا بالاجبار)و انجامش بدی اما هنوز یه ماه نگذشته پشیمون بشی و این باعث بشه هی روحت خرده بشه...تازشم...وقتی که برخی وقتا بهشون بگی تا کمی دردت آروم بشه همه انگشتهای اشاره و اتهام به سمت خودت روونه بشه...
مدتها بود قید کار کردنو زده بودم...کلاس پ*تینه اسم نوشتم که سرم گرم بشه...و چقدر هم بهش علاقه مند شدم...چقدر باهاش ارتباط برقرار کردم و دیگه به هدف بزرگم که همانا کار کردن بود فکر هم نکردم! ٢-٣ جلسه مونده بود به پایان دوره...رفتیم با مامان اینا و خواهراینا سفر...وای که چقدر خوب بود...روزی که رسیدیم تهران سرکلاس که بودم باهام تماس گرفتن...گویا دانشگاه آگهی رایگان برای ما داده بود که دنبال کاریم...من که قصد کار نداشتم هر کسی زنگ زد اصلا یادداشت نکردم الا یه جا...که از بس آدرس سرراست و کوتاه بود حفظ شدم! باید همون روز می رفتم که بی خیال شدم...فرداشم خواب بودم که همسری زنگ زد گفت نمیخوای بری؟منم گفتم برم نرم برم؟ یا علی گفتم و راه افتادم! از همون نگاه اول عاشق دم و دستگاه اونجا شدم...همونی بود که می خواستم...امکاناتش...حتی با حقوقم هم خیلی خوب برخورد کردن...به همسری اس ام اس زدم که دعا کن حتما بشه...ازم تست گرفتن و گفتن فردا بیا یه مصاحبه دیگه! فرداش رفتم و انگار اصلا منو همون دیروز پذیرفته بودن! چون گفتن برو سرکارت! در حالیکه من فکر کردم فقط برای مصاحبه میرم و چون آمادگی نداشتم گفتم از فردا میام! شیرینی گرفتم و رفتم پیش مامان و بابا و با هم جشن گرفتیم...همسری هم کلی خوشحال شد...
از فرداش فهمیدم که کارم هم کمی سخته و هم خیلی خوب...اینترنت پرسرعت...ناهار آماده...۵شنبه ها تعطیل! ای خدا چرا ولش کردم؟؟؟؟؟؟؟
دوروز بود می رفتم که بابابزرگم فوت کرد...به دلم بد اومد اما اهمیتی ندادم...چقدر هم خوب با مرخصی های من که هم به خاطر بابابزرگم بود هم به خاطر کلاس پتینه که هنوز تموم نشده بود برخورد کردن!
مدتی گذشت فهمیدم توی دادن حقوق خیلی تنبلن...منم که خب یکی از علتهای اصلی کار کردنم استقلال مالیه...حرصم در اومد و هی اعتراض کردم...
هنوز ٢٠ روز نگذشته مامان بزرگم هم فوت کرد! داشتم دیوونه میشدم...با خودم گفتم این کار برای من بدقدم بوده!!! عین قدیمیها...همش فکر میکردم نحسه...اگه بمونم باز عزیز از دست میدم...بنای ناسازگاری توی وجودم بود...این شد که به بهونه حقوق ندادن اومدم بیرون هر چند خواستن منو به زور نگه دارن!
ای خدا حالم خیلی بده...هرچند الان ۶ ماه و نیم گذشته ولی من هر روز بهش فکر میکنم...هیچ مورد خوبی تا حالا برای کار نداشتم...و این منو اذیت میکنه...اینکه به راحتی به دستش آوردم و به آسونی از دست دادم...
خدایا کمکم کن